على اكبر دهخدا
837
امثال و حكم ( فارسى )
دوست را كس بيك بدى نفروخت * ( . . . بهر كيكى گليم نتوان سوخت ) . سنائى . نظير : گر نخواهى دل از ملامت پر * به بدى از قرين نيك مبر . سنائى . دوست را گر ز هم بدرى پوست * گر كند آه او نباشد دوست . سنائى . دوست گو يار شو و هر دو جهان دشمن باش * ( . . . بخت كو روى كن و روى زمين لشكر گير . ) حافظ . دوست گيرى دگر ز دست مده * عهد را عادت شكست مده . اوحدى . دوست مرا ياد كند يك هل پوچ . رجوع به : از دست دوست . . . ، شود . دوست مشمار آنكه در نعمت زند * لاف يارى و برادرخواندگى ( دوست آن باشد كه گيرد دست دوست * در پريشانحالى و درماندگى . . . ) سعدى . دوست نادان بتر ز صد دشمن * ( اين مثل زد وزير با بهمن . . . ) بشنو اين نكته را كه سخت نكوست * مار به دشمنت كه نادان دوست . سنائى . رجوع به : آلوچو بآلو . . . ، شود . دوست نادان بر دشمن دانا مگزين . مرزباننامه . دوست نبايد ز دوست در گله باشد * ( . . . مرد نبايد كه تنگ حوصله باشد . . . ) دوست و دشمن براى جان بايد * تن بود كش غذاى نان بايد . سنائى . دوست همه كس دوست هيچكس نيست . دوستى از درم خريده مجوى * ( . . . پردهدارى ز پس دريده مجوى . ) اوحدى . دوستى با مردم دانا نكوست * ( . . . دشمن دانا به از نادان دوست . ) مولوى . نظير : دوستى ز ابله بتر از دشمنيست * او بهر حيله كه دانى راندنيست . مولوى . رجوع به : آلوچو بآلو نگرد . . . ، شود . دوستى بدوستى جو بيار زردآلو ببر . نظير : برادرى بجا بزغاله يكى هفتصد دينار . دوستى به زور و مهمانى بتكلف نميشود . دوستى بىسبب مىشود دشمنى بىسبب نميشود . نظير : هر عداوت را سبب بايد سند * ورنه جنسيت وفا تلقين كند . مولوى . دوستى بىغيرت دشمنى است . رجوع به : آنجا كه رشك نيست . . . ، شود . دوستى جاهل بدوستى خرس ماند . گج . رجوع به : آلوچو بآلو . . . ، و رجوع به : مثل بعد شود . دوستى خاله خرسه . محبت جاهلانه كه به ضرر محبوب منجر شود . مأخوذ از حكايت ذيل مثنويست : . . . * . . .